تبلیغات
شاعرانه - اشعار خیام
شاعرانه
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


Up Page
کدهای جاوا اسکریپت


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب



افسوس كه رفت عمر بر بیهودههم لقمه حرام و هم نفس آلوده
فرمودة ناكرده سیه رویم كردفریاد ز كرده های نا فرموده
  
هر دل كه اسیر محبت اوست خوشستهر سر كه غبار سر آن كوست، خوشست
از دوست به ناوك غم آزرده مشوخوش باش كه هر چه آید از دوست خوش است
  
گویند بهشت و حور عین خواهد بودآنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق پرستیم رواستچون عاقبت كار همین خواهد بود
  
از تن چو برفت جان پاك من و توخاك دگران شود مغاك من و تو
زین پس ز برای خشت گور دگراندر كالبدی كشند خاك من و تو
  
گاه سحر است خیز ای مایه نازنرمك نرمك باده خور و چنگ نواز
كه آنها كه بجایند نپایند درازو آنها كه شدند كس نمی آید باز
  
گویند:  هر آن كس كه با پرهیزندآنسان كه بمیرند بدانسان برخیزند
ما با می معشوق از آنیم مدامباشد كه به حشرمان چنان برانگیزند
  
چندین غم مال و حسرت دنیا چیست؟هرگز دیدی كسی كه جاوید بزیست؟
این چند نفس در تن تو عاریتی ستبا عاریتی عاریتی باید زیست
  
در عشق تو از ملالتم ننگی نیستبا بیخبران در این سخن جنگی نیست
این شربت عشق داروی مرادنستنامردانرا از این قدح رنگی نیست
  
می خوردن و گرد نیكوان گردیدنبهتر كه به رزق زاهدی ورزیدن
گر دوزخی اند مردم مست، بگویپس، روی بهشت را كه خواهد دیدن؟
  
می خور كه ترا بیخبر از خویش كندخون در دل دشمن بد اندیش كند
هشیار بدن چه سود دارد؟ جز آنكز اندیشه پایان، دل تو ریش كند
  
نا كرده گناه در جهان كیست؟ بگویو آنكس كه گنه نكرد چون زیست؟ بگوی
من بد كنم و تو بد مكافات دهیپس فرق میان من و تو چیست؟ بگوی
  
سیر آمدم ای خدای از هستی خویشوز تنگدلی و از تهیدستی خویش
از نیست تو هست می كنی، بیرون آرزین نیستیم بحرمت هستی خویش
  
سستی مكن و فریضه ها را بگذاروان لقمه كه داری زكسان باز مدار
در خون كس و مال كسی قصد مكندر عهده آن جهان منم، باده بیار
  
با من تو هر آنجه گویی از كین گوییپیوسته مرا ملحد و بیدین گویی
معترفم بدانچه گویی، لیكنانصاف بده، ترا رسد این گویی؟
  
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریستبی باده ارغوان نمی باید زیست
این سبزه كه امروز تماشا گه ماستتا سبزه خاك ما تماشا گه كیست
  
ای پیر خرد مند پگه تر برخیزوان كودك خاكبیز را بنگر تیز
پندش ده گو كه : نرم نرمك می بیزمغز سر كیقباد و چشم پرویز
  
موجود هر آنجه هست، نقشست و خیالعارف نبود هر كه نداند این حال
بنشین قدحی باده بنوش و خوش باشفارغ شو از این نقش خیالات محال
  
این دو سه نادان كه چنان میداننداز جهل كه دانای جهان ایشانند
خر باش كه چنان زخری چندانندهر كه نو خرست كافرش می خوانند
  
این كوزه چو من عاشق زاری بود ستدر بند سر زلف نگاری بودست
این دسته كه بر گردن او می بینیدستیست كه بر گردن یاری بودست
  
خیام اگر ز باده مستی خوش باشگر با صنمی دمی نشستی خوش باش
پایان همه چیز جهان نیستیستپندار كه نیستی، چو هستی خوش باش
  
از گردش روزگار بهری برگیربر تخت طرب نشین و ساغر درگیر
از طاعت و معصیت خدا مستغنیستباری تو مراد خود زعالم گیر
  
تا كی غم آن خوری كه داری یا نی؟دین عمر به خوشدلی گذاری یا نی؟
پر كن قدح باده كه معلومت نیستكاین دم كه فرو بری برآری یا نی
  
یا رب بگشای بر من از رزق دریبی منت این خسان رسان ما حضری
از باده چنان مست نگه دار مراكز بیخبری نباشدم دردسری