تبلیغات
شاعرانه - اشعر صائب تبریزی
شاعرانه
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


Up Page
کدهای جاوا اسکریپت


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا 
باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا 


سرمه‌ی خاموشی من از سواد شهرهاست 
چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا 

باده نتواند برون بردن مرا از فکر یار 
دست دایم چون سبو در زیر سر باشد مرا 

در محیط رحمت حق، چون حباب شوخ‌چشم 
بادبان کشتی از دامان تر باشد مرا 

منزل آسایش من محو در خود گشتن است 
گردبادی می‌تواند راهبر باشد مرا 

از گرانسنگی نمی‌جنبم ز جای خویشتن 
تیغ اگر چون کوه بر بالای سر باشد مرا 

می‌گذارم دست خود را چون صدف بر روی هم 
قطره‌ی آبی اگر همچون گهر باشد مرا 


دانسته‌ام غرور خریدار خویش را 
خود همچو زلف می‌شکنم کار خویش را 

هر گوهری که راحت بی‌قیمتی شناخت 
شد آب سرد، گرمی بازار خویش را 

در زیر بار منت پرتو نمی‌رویم 
دانسته‌ایم قدر شب تار خویش را 

زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک 
در خواب کن دو دیده‌ی بیدار خویش را 

هر دم چو تاک بار درختی نمی‌شویم 
چو سرو بسته‌ایم به دل بار خویش را 

از بینش بلند، به پستی رهانده‌ایم 
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را 





سودا به کوه و دشت صلا می‌دهد مرا 
هر لاله‌ای پیاله جدا می‌دهد مرا 

باغ و بهار من نفس آرمیده است 
بیماری نسیم، شفا می‌دهد مرا 

سیرست چشم شبنم من، ورنه شاخ گل 
آغوش باز کرده صلا می‌دهد مرا 

آن سبزه‌ام که سنگدلی‌های روزگار 
در زیر سنگ نشو و نما می‌دهد مرا 

در گوش قدردانی من حلقه‌ی زرست 
هر کس که گوشمال بجا می‌دهد مرا 

استادگی است قبله نما را دلیل راه 
حیرت نشان به راه خدا می‌دهد مرا 

این گردنی که من چو هدف برکشیده‌ام 
صائب نشان به تیر قضا می‌دهد مرا