تبلیغات
شاعرانه - اشعار رهی معیری
شاعرانه
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


Up Page
کدهای جاوا اسکریپت


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

نغمه حسرت

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم 

در میان لاله و گل آشیانی داشتم 
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار 
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم 
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود 
عشق را از شوق بودم خک بوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود 
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم 
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من 
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم 
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم 
 

شب زنده دار

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است 
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است 
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار 
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است 
هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند 
گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است 
پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است 
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است 
کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق 
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است 
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است 
تا بود اشک روان از آتش غم بک نیست 
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است 
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

 

وفای شمع

مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز 
مرگ خود م یبینم و رویت نمی بینم هنوز 
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم 
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز 
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت 
عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز 
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم 
گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز 
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست 
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز 
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند 
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز 
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

 

کوی می فروش

ما از نظر خرقه پوشان بسته ایم 
دل به مهر باده نوشان بسته ایم 
جان بکوی می فروشان داده ایم
در به روی خود فروشان بسته ایم 
بحر طوفان زا دل پر جوش ماست 
دیده از دریای جوشان بستهایم 
اشک غم در دل فرو ریزیم ما 
راه بر سیل خروشان بسته ایم 
بر نخیزد ناله ای از ما رهی
عهد الفت با خموشان بسته ایم

 

خاک شیراز

 چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است 
دل آزاده ام از صبح طربنک تر است 
عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد 
دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است 
جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر 
مگذر از باده مستانه که شب در گذر است 
لب فروبسته ام از ناله و فریاد ولی 
دل ماتمزده در سینه من نوحه گر است
گریه و خنده آهسته و پیوسته من 
همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است 
داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست 
ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است 
خک شیراز که سرمنزل عشق است و امید 
قبله مردم صاحبدل و صاحب نظر است 
سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی
همه گویند ولی گفته سعدی دگر است

 

مردم فریب

شب یار من تب است و غم سینه سوز هم 
تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم 
ای اشک همتی که به کشت وجود من 
آتش فکند آه و دل سینه سوز هم 
گفتم : که با تو شمع طرب تابنک نیست 
گفتا : که سیمگون مه گیتی فروز هم 
گفتم : که بعد از آنهمه دلها که سوختی 
کس می خورد فریب تو ؟ گفتا هنوز هم 
ای غم مگر تو یار شوی ورنه با رهی 
دل دشمن است و آن صنم دلفروز هم

 

گریزان

چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟
چو طاقت از دل بی تاب من گریزانی ؟
ز دیده ای که بود پک تر ز شبنم صح 
چرا چو اشک من ای سیمتن گریزانی ؟
درون پیرهنت گر نهان کنیم چه سود ؟
نسیم صبحی و از پیرهن گریزانی 
چو آب چشمه دلی پک و نرم خو دارم 
نه آتشم که ز آغوش من گریزانی
رهی نمیرمد آهوی وحشی از صیاد
بدین صفت که تو از خویشتن گریزانی

 

مهتاب

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
 
خار و خس وجود به سیلاب داده ایم 
رخسار یار گونه آتش از آن گرفت 
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم 
 
آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز 
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم 
کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی 
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

 

بی سرانجام

مرغ خونین ترانه را مانم 
صید بی آب و دانه را مانم 
آتشینم ولیک بی اثرم 
ناله عاشقانه را مانم 
نه سرانجامی و نه آرامی 
مرغ بی آشیانه را مانم 
هدف تیر فتنه ام همه عمر 
پای بر جا نشانه را مانم 
با کسم در زمانه الفت نیست 
که نه اهل زمانه را مانم 
خکساری بلند قدرم کرد 
خک آن آستانه را مانم 
بگذرم زین کبود خیمه رهی 
تیر آه شبانه را مانم 
 

شعله سرکش

لاله دمیدم روی زیبا توام آمد بیاد 
شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد 
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند 
روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد 
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم 
لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد 
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت 
با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد 
از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید 
اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد 
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود 
هایهای گریه در پای توام آمد بیاد 
شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد

 

ستاره خندان

بگوش همنفسان آتشین سرودم من 
فغان مرغ شبم یا نوای عودم من ؟
مرا ز چشم قبول آسمان نمی افکند 
اگر چو اشک ز روشندلان نبودم من 
مخور فریب محبت که دوستداران را 
بروزگار سیه بختی آزمودم من 
به باغبانی بی حاصلم بخند ای برق 
که لاله کاشتم و خار و خس درودم من 
نبود گوهر یکدانه ای در این دریا 
وگرنه چون صدف آغوش می گشودم من 
به آبروی قناعت قسم که روی نیاز 
به خکپای فرومایگان نسودم من 
اگر چه رنگ شفق یافت دامنم از اشک 
همان ستاره خندان لبم که بودم من 
گیاه دشت جنون خرم از من است رهی
که از سرشک روان رشک زنده رودم من 
بیاد فیضی و گلبانگ عاشقانه اوست 
اگر ترانه مستانه ای سرودم من