تبلیغات
شاعرانه - متن اهنگ های فریدون فرغی
شاعرانه
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


Up Page
کدهای جاوا اسکریپت


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب


گرفتار
وقتی که ، دستای باد ، قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت
وقتی که چلچلهها ، خبر فصل بهارو می دادن ، عشق آوازو نداشت
دیگه آسمون براش ، فرقی با قفسنداشت
واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز ، توی ابرا ، سوی جنگلایدور
دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور
اما لحظه ای رسید ، لحظه پریدن و رهاشدن ، میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره ، بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف ،میون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید
تو هوای تازه دشت ، بهستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ ، دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تنبه صحرا زد و رفت





هوای تازه
سقف خونم طلای ناب
زیر پاهام حصیر سرد
تو دست من سیب گلاب
اما دلم پره زدرد
مثل درخت بیدکی
تکیه مو دادم به کسی
شدم درختی تو کویر
تنها و خشکیک اسیر
اما یه روزگاری بود
پدر بزرگمون می گفت
بهشت همین دنیایماست
عشق و صفاست
اما کجاست
مثل درخت بیدکی
تکیه مو دادم به کسی
شدمدرختی تو کویر
تنها و خشک، یک اسیر
می خوام دیگه رها باشم
ساده و بی ریاباشم
زمینمو شخم بزتم
نه بد باشم 
نه خوب باشم





خاك
تن تو نازک و نرمه، مثه برگ
تن من جون میده پرپر بزنه زیر تگرگ

دست باد پرمیده برگو تو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ

نفسم این خاکه
خونگرمم پاکه

من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی

هوای عشقتازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی

نفسم این خاکه
خون گرممپاکه

واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره

خاک اینجا چهعزیزه
عاشق قدیمی پیره

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه






قاصدك
مرگ اون لاله سرخ
کفن خنده به روی لب بود
گرد اون آینه ها
شبح فاجعه ای درشب بود
مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها
خبر از شومی کاری میداد
نفساش ناله غم سرمیداد
آشیان رو به خرابی میرفت
تن پوسیده گواهی میداد
او بهاین حرف نمی اندیشید،
که کفن باید برد و نفس باید داد
و به جای همه بودنها، همهدیدنها
لحظه ها مانده به یاد
شکوه اندیشه مردن در اوست
همه هستی او رفتهبه باد
مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها
او سراسیمه بدنبال تلافیمیرفت
به دلش زخم قدمهای تجاوز مانده
او نداند که پی مردن خود
می کشد هرچه اصالت باقیست
مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها

قوزك پا

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشایهمیشه گریون اخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره

دیگه اینقوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

میخوام از دستتو از پنجره فریاد بکشم
طعم بی تو بودنو از لب سردت بچشم
نطفه باز دیدنت روتوی سینم بکشم
مثل سایه پا به پا من تو رو همرام نکشم

دیگه این قوزک پایاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

بذار من تنها باشممیخوام که تنها بمیرم
برم و گوشه تنهایی و غربت بگیرم
من یه عمریست که اسیرمزیر زنجیره غمت
دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت

دیگه این قوزکپا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

دیگه این قوزک پایاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره





تنگنا
دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریادرسی نیست
شدم اون هرزهگیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگهفریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


بارون از ابراسبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایمشدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسینیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


ماهی از پاشوره بیرونافتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابونافتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگهخار و خسی نیست





زندون دل

تن تو ظهر تابستونو بیادم میاره
رنگ چشمهای تو بارونو بیادم میاره
وقتی نیستیزندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندونو بیادم میاره

من نیازمتو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه

تو بزرگی مثل اونلحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گلسرخی لطیفی مث خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه

من نیازمتو رو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه

تو مث وسوسه شکار یکشاپرکی
تو مث شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثهای
تو مث شادی خواب کردن یک عروسکی

من نیازم تو رو هر روزدیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه

تو قشنگی مثل شکلایی که ابرامیسازن
گلهای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن
اگه مردای تو قصه بدونن کهاینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار میتازن

من نیازم تو رو هرروز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه


ماهی خسته

چشای آبی تو مثل یه دریا میمونه
دل خسته منم مثل یه ماهی میمونه
ماهی خسته منمی خواد تو دریا بمونه
ماهی خسته من نذار که تنها بمونه
ماهی دوست داره خونهش همیشه تو دریا باشه
بوسه بر موج بزنه کنار ماهیها باشه
ماهی خسته من میخواد که تنها نباشه
ماهی خسته من بذار تو دریا بمونه
ماهی اگه تنها باشه خستهو دلگیر میشه
ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهیگیر میشه
نکنه یکی بیاد چشماتو ازمن بگیره
ماهی دل بمیره دریاتو ماتم بگیره
ماهی خسته من نذار که تنهابمونه
ماهی خسته من نذار که تنها بمونه



تنهایی

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهونمیشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوایبجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواشیواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لبچشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشت و دیگه زیبانمی شه
اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده
ولیدریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه



یار دبستانی
یاردبستانی من
با منو همراه منی
چوب الف برسرما
بغض منو آه منی
حك شده اسم من وتو
رو تن این تخته سیاه
تركه بیداد و ستم 
مونده هنوز روتن ما
دشت بی فرهنگی ما 
هرزه تموم علفاش 
خوب اگه خوب 
بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این 
پرده ها رو پاره كنه
كی می تونه جز من و تو 
درد مارو چاره كنه؟




آدمك


چون سایه های بی امان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران
سرگشته و نالان
چون آدمك زنجیر 
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر من كی رهایم
ای كه تو دادی جانم
گو به من تا كی بمانم
ادمی چون آدمك 
مخلوقی سرگردان
چون آدمك زنجیر
بر دست و پایم

پروانه من
خواهم تو شوی 
محبوب دلم 
چون نرگس مست
دیوانه من
رویت رخ من
سویت ره من
هستی چو بهشت
كاشانه من
پروانه من! پروانه من!
بی تو چه كمنم 
مستانه من 
آوای تو شد همنغمه من
ای لاله من
بردی دل من
پروانه من! پروانه من!
بی تو چه كنم مستانه من
آوای تو شد هم نعمه من
ای لاله من 
بردی دل من