تبلیغات
شاعرانه - اشعار فروغ فرخزاد
شاعرانه
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


Up Page
کدهای جاوا اسکریپت


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب


شب و هوس

 

در انتظار خوابم و صد افسوس 
خوابم به چشم باز نمیآید 
اندوهگین و غمزده می گویم 
شاید ز روی ناز نمی آید 
چون سایه گشته خواب و نمی افتد 
در دامهای روشن چشمانم 
می خواند آن نهفته نامعلوم 
در ضربه های نبض پریشانم 
مغروق این جوانی معصوم 
مغروق لحظه های فراموشی 
مغروق این سلام نوازشبار 
در بوسه و نگاه و همآغوشی 
می خواهمش در این شب تنهایی 
با دیدگان گمشده در دیدار 
با درد ‚ درد ساكت زیبایی 
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار 
می خواهمش كه بفشردم بر خویش 
بر خویش بفشرد من شیدا را 
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت 
آن بازوان گرم و توانا را 
در لا بلای گردن و موهایم 
گردش كند نسیم نفسهایش 
نوشد بنوشد كه بپیوندم 
با رود تلخ خویش به دریایش 
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان 
چون شعله های سركش بازیگر 
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد 
خاكسترم بماند در بستر 
در آسمان روشن چشمانش 
بینم ستاره های تمنا را 
در بوسه های پر شررش جویم 
لذات آتشین هوسها را 
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم 
می خواهمش به تیره به تنهایی 
می خوانمش به گریه به بی تابی 
می خوانمش به صبر ‚ شكیبایی 
لب تشنه می دود نگهم هر دم 
در حفره های شب ‚ شب بی پایان 
او آن پرنده شاید می گرید 
بر بام یك ستاره سرگردان




شعله رمیده

 

می بندم این دو چشم پر آتش را 
تا ننگرد درون دو چشمانش 
تا داغ و پر تپش نشود قلبم 
از شعله نگاه پریشانش 
می بندم این دو چشم پر آتش را 
تا بگذرم ز وادی رسوایی 
تا قلب خامشم نكشد فریاد 
رو می كنم به خلوت و تنهای 
ای رهروان خسته چه می جویید 
در این غروب سرد ز احوالش 
او شعله رمیده خورشید است 
بیهوده می دوید به دنبالش 
او غنچه شكفته مهتابست 
باید كه موج نور بیفشاند 
بر سبزه زار شب زده چشمی 
كاو را بخوابگاه گنه خواند 
باید كه عطر بوسه خاموشش 
با ناله های شوق بیآمیزد 
در گیسوان آن زن افسونگر 
دیوانه وار عشق و هوس ریزد 
باید شراب بوسه بیاشامد 
ازساغر لبان فریبای 
مستانه سر گذارد و آرامد 
بر تكیه گاه سینه زیبایی 
ای آرزوی تشنه به گرد او 
بیهوده تار عمر چه می بندی 
روزی رسد كه خسته و وامانده 
بر این تلاش بیهده می خندی 
آتش زنم به خرمن امیدت 
با شعله های حسرت و ناكامی 
ای قلب فتنه جوی گنه كرده 
شاید دمی ز فتنه بیارامی 
می بندمت به بند گران غم 
تا سوی او دگر نكنی پرواز 
ای مرغ دل كه خسته و بی تابی 
دمساز باش با غم او ‚ دمساز

ر میده

 

نمی دانم چه می خواهم خدا یا 
به دنبال چه می گردم شب و روز 
چه می جوید نگاه خسته من 
چرا افسرده است این قلب پر سوز 
ز جمع آشنایان میگریزم 
به كنجی می خزم آرام و خاموش 
نگاهم غوطه ور در تیرگیها 
به بیمار دل خود می دهم گوش 
گریزانم از این مردم كه با من 
به ظاهر همدم ویكرنگ هستند 
ولی در باطن از فرط حقارت 
بدامانم دو صد پیرایه بستند 
از این مردم كه تا شعرم شنیدند 
برویم چون گلی خوشبو شكفتند 
ولی آن دم كه در خلوت نشستند 
مرا دیوانه ای بد نام گفتند 
دل من ای دل دیوانه من 
كه می سوزی از این بیگانگی ها 
مكن دیگر ز دست غیر فریاد 
خدا را بس كن این دیوانگی ها

 

ا گر ای اسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم 
به چشم كودك گریان چه گویم 
ز من بگذر كه من مرغی اسیرم 
من آن شمعم كه با سوز دل خویش 
فروزان می كنم ویرانه ای را 
اگر خواهم كه خاموشی گزینم 
پریشان می كنم كاشانه ای را

 خاطرات

 

باز در چهره خاموش خیال 
خنده زد چشم گناه آموزت 
باز من ماندم و در غربت دل 
حسرت بوسه هستی سوزت 
باز من ماندم و یك مشت هوس 
باز من ماندم و یك مشت امید 
یاد آن پرتو سوزنده عشق 
كه ز چشمت به دل من تابید 
باز در خلوت من دست خیال 
صورت شاد ترا نقش نمود 
بر لبانت هوس مستی ریخت 
در نگاهت عطش طوفان بود 
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت 
دل من با دلت افسانه عشق 
چشم من دید در آن چشم سیاه 
نگهی تشنه و دیوانه عشق 
یاد آن بوسه كه هنگام وداع 
بر لبم شعله حسرت افروخت 
یاد آن خنده بیرنگ و خموش 
كه سراپای وجودم را سوخت 
رفتی و در دل من ماند به جای 
عشقی آلوده به نومیدی و درد 
نگهی گمشده در پرده اشك 
حسرتی یخ زده در خنده سرد 
آه اگر باز بسویم آیی 
دیگر از كف ندهم آسانت 
ترسم این شعله سوزنده عشق 
آخر آتش فكند بر جانت

 



رویا

 

باز من ماندم و خلوتی سرد 
خاطراتی ز بگذشته ای دور 
یاد عشقی كه با حسرت و درد 
رفت و خاموش شد در دل گور 
روی ویرانه های امیدم 
دست افسونگری شمعی افروخت 
مرده یی چشم پر آتشش را 
از دل گور بر چشم من دوخت 
ناله كردم كه ای وای این اوست 
در دلم از نگاهش هراسی 
خنده ای بر لبانش گذر كرد 
كای هوسران مرا میشناسی 
قلبم از فرط اندوه لرزید 
وای بر من كه دیوانه بودم 
وای بر من كه من كشتم او را 
وه كه با او چه بیگانه بودم 
او به من دل سپرد و به جز رنج 
كی شد از عشق من حاصل او 
با غروری كه چشم مرا بست 
پا نهادم بروی دل او 
من به او رنج و اندوه دادم 
من به خاك سیاهش نشاندم 
وای بر من خدایا خدایا 
من به آغوش گورش كشاندم 
در سكوت لبم ناله پیچید 
شعله شمع مستانه لرزید 
چشم من از دل تیرگیها 
قطره اشكی در آن چشمها دید 
همچو طفلی پشیمان دویدم 
تا كه در پایش افتم به خواری 
تا بگویم كه دیوانه بودم 
می توانی به من رحمت آری 
دامنم شمع را سرنگون كرد 
چشم ها در سیاهی فرو رفت 
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر 
لیكن او رفت بی گفتگو رفت 
وای برمن كه دیوانه بودم 
من به خاك سیاهش نشاندم 
وای بر من كه من كشتم او را 
من به آغوش گورش كشاندم

 


اسیر

 

تو را می خواهم و دانم كه هرگز 
به كام دل در آغوشت نگیرم 
تویی آن آسمالن صاف و روشن 
من این كنج قفس مرغی اسیرم 
ز پشت میله های سرد تیره 
نگاه حسرتم حیران به رویت 
در این فكرم كه دستی پیش آید 
و من ناگه گشایم پر به سویت 
در این فكرم كه در یك لحظه غفلت 
از این زندان خاموش پر بگیرم 
به چشم مرد زندانبان بخندم 
كنارت زندگی از سر بگیرم 
در این فكرم من و دانم كه هرگز 
مرا یارای رفتن زین قفس نیست 
اگر هم مرد زندانبان بخواهد 
دگر از بهر پروازم نفس نیست 
ز پشت میله ها هر صبح روشن 
نگاه كودكی خندد به رویم 
چو من سر می كنم آواز شادی 
لبش با بوسه می آید به سویم 
اگر ای آسمان خواهم كه یك روز 
از این زندان خامش پر بگیرم 
به چشم كودك گریان چه گویم 
ز من بگذر كه من مرغی اسیرم 
من آن شمعم كه با سوز دل خویش 
فروزان می كنم ویرانه ای را 
اگر خواهم كه خاموشی گزینم 
پریشان می كنم كاشانه ای را