تبلیغات
شاعرانه - اشعار بیدل دهلوی
شاعرانه
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


Up Page
کدهای جاوا اسکریپت


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

 

غزل1
عمر گذشت و همچنان داغ
 وفاست زندگی

زحمت دل کجا بری؟  آبله پاست     زندگی

دل به زبان نمیرسد،لب به فغان  نمیر سد

کس به نشان نمیر سد تیر خطاست زندگی

یکدو نفس خیال باز  رشتهء شوق کن دراز

تا ابد از ازل بتاز !     ملک خداست   زندگی

خواه نوای راحتیم ،  خواه تنین  کلفتیم

هر چه بود غنیمتیم سوت وصداست زندگی

شور جنون ما ومن جوش فسون وهم و زنّ

وقف بهار زندگیست لیک کجاست  زندگی

بیدل از این سراب وهم جام فریب خورده ای

تا به عدم نمیرسی دور نماست  زندگی


 

غزل 2

حیرتیم اما به وحشت ها هم آغوشیم ما

همچو شبنم با نسیم صبح خاموشیم ما

هستی موهوم ما یک لب گشودن بیش نیست

چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما

شور این دریا فسون اضطراب ما نشد

از صفای دل چو گوهر پنبه در گوشیم ما

خواب ما پهلو نزد بر بستر دیبای خلق

از نی مژگان خود چون چشم خس پوشیم ما

بحر هم نتواند از ما کرد رفع تشنگی

جوهریم آب از دم شمشیر می نوشیم ما

گاه در چشم تر و گه در مژه گاهی به خاک

همچو اشک ناامیدی خانه بر دوشیم ما

شوخ چشمی نیست کار ما به رنگ آینه

چون حیا پیراهنی از عیب می پوشیم ما

چشمه ی بی تابی اشکیم از طوفان شوق

با نفس پر می زنیم و ناله می جوشیم ما

مرکز گوهر برون گرد خط گرداب نیست

هرکجا حرفی از آن لب سرزند گوشیم ما

کی بود یا رب که خوبان یاد این بیدل کنند

کز خیال خوش دلان چون غم فراموشیم ما


 

غزل 3

تا می ز جام  همت بدمست میکشم

جز دامن تو هر چه کشم دست میکشم  

عنقا شکاراگرنشودکس چه همت است

خجلت زمعنیءی که توان بست میکشم

قلاب امتحان نفس در کشاکش است

زین بحر عمرهاست همین شست میکشم

دل بستنم بگوشه ی آن چشم صنعتی است

تصویر شیشه در بغل  مست میکشم  

خاکستر سپند من افسو ن سرمه داشت

دامان ناله ئی که زدل جست میکشم

جز تحفه ی سجود ندارم نیاز عجز

اشکم همین سری بکف دست میکشم

چون صبح عمرهاست در این وادی خراب

محمل بر آن غبار که ننشست میکشم

(بیدل)حباب وار بدوشم فتاده است

بار سری که تا نفسی هست میکشم


 

غزل 4

زین گلستان درس دیدار که می خوانیم ما

اینقدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما

عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کرد

چین فروش دامن صحرای امکانیم ما

غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی

از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما

هر نفس باید عبث رسوای خود بینی شدن

تا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما

در تغافل خانه ابروی او چین می کشیم

عمرها شد نقشبند طاق نسیانیم ما