تبلیغات
شاعرانه - اشعار فریدون مشیری
شاعرانه
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox


Up Page
کدهای جاوا اسکریپت


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

 

خفقان ...

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

 

دریا

به پیش روی من , تا چشم یاری می کند , دریاست !

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !

درین ساحل که من افتاده ام خاموش .

غمم دریا , دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج , با من می کند نجوا ,

که : هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

مرا آن دل که بر دریا زنم , نیست !

ز پا این بند خونین بر کنم نیست ,

امید آنکه جان خسته ام را ,

به آن نادیده ساحل افکنم نیست !

 

غروب

چو ماه از کام ظلمتها دمیدی .

جهانی عشق در من آفریدی .

دریغا با غروب نابهنگام ,

مرا در کام ظلمت ها کشیدی

 

ماه و سنگ

اگر ماه بودم , به هر جا که بودم ,

سراغ ترا از خدا میگرفتم .

و گر سنگ بودم , به هر جا که بودی ,

سر رهگذار تو , جا میگرفتم .

 

اگر ماه بودی به صد ناز , ــ شاید ــ

شبی بر لب بام من می نشستی .

و گر سنگ بودی , به هر جا که بودم ,

مرا می شکستی , مرا می شکستی !

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  |  نظر بدهید


جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده ام .

لاجرم در این هیاهو گم شدم .

من که خود افسانه میپرداختم ,

عاقبت افسانه مردم شدم !

 

ای سکوت ای مادر فریادها !

ساز جانم از تو پر آوازه بود .

تا در آغوش تو راهی داشتم ,

چون شراب کهنه شعرم تازه بود .

 

در پناهت برگ و بار من شکفت ,

تو مرا بردی به شهر یادها ,

من ندیدم خوشتر از جادوی تو ,

ای سکوت ای مادر فریادها .

 

گم شدم در این هیاهو گم شدم ,

تو کجایی تا بگیری داد من ؟

گر سکوت خویش را میداشتم ,

زندگی پر بود از فریاد من !

 

تنها میان جمع

آن که آید ز دست دل به امان

و آنکه آید ز دست جان به ستوه

گاه , سر مینهد به سینه ی دشت

گاه , رو میکند به دامن کوه

تا زند در پناه تنهائی ,

دست در دامن شکیبائی

غافل از این بود که تنهایی ,

سر نهادن به کوه و صحرا نیست

با طبیعت نشستنش هوس است !

چون نکو بنگرند تنها نیست

ای دل من بسان شمع بسوز !

باز , (( تنها میان جمع )) , بسوز !

آواره

نیمه شب بود و غمی تازه نفس ,

ره خوابم زد و ماندم بیدار .

ریخت از پرتو لرزنده ی شمع

سایه ی دسته گلی بر دیوار .

 

همه گل بود ولی روح نداشت

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

گوئیا مرده ی سرگردان بود !

 

شمع , خاموش شد از تندی باد ,

اثر از سایه به دیوار نماند !

کس نپرسید کجا رفت , که بود ,

که دمی چند در اینجا گذراند !

 

این منم خسته درین کلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سایه ی خویشم , یا رب ,

روح آواره ی من کیست , کجاست ؟